تنهایی
برچسب ها:
سهراب سپهری ،
تنهایی ،
آب
برچسب ها:
سهراب سپهری ،
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
بیاد همه پدران سفر کرده
| ابری پر از حروف الفبا رسید و بعد |
| بابا کشید، نوبت سارا رسید و بعد |
| سارا رسیده بود که بابا به جبهه رفت |
| آن ابر، تکه تکه به اینجا رسید و بعد |
| تا پشت تکه ابر سفیدی عقب کشید |
| سنگر گرفت، لشکر بدها رسید و بعد |
| بابا پرنده شد و خدا را بغل گرفت |
| آن ابر، قصه گفت و به فردا رسید و بعد |
| با بوی سیب قطعهای از جبهه میرسید |
| ساعت، پلاک، تکهای از پا رسید و بعد |
| بابا سوار دوش دو سرباز میرسید |
| ساکت شدند مردم ده تا رسید و بعد |
| مادر دوید، توی دلش آب و سرکه بود |
| بعد از سه سال مرد من آیا رسید و بعد |
| آن ابر تیره شکل عجیبی به خود گرفت |
| آمد به روی قبر ثریا رسید و بعد |
| بالای قبر دختر شش سالهاش نشست |
| بارید، جوی شد و به دریا رسید و بعد |
| سارا برای ساعت انشا نوشته بود |
| ابری پر از حروف الفبا رسید و بعد |
فراموشی
مناجات
گفتم: خستهام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی: فانی قریب گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: الیس الله بکاف عبده گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما |
کز عمر شبی گذشت ...
من کنت مولاه ...
ولایت علی بن ابی طالب
امام صادق(علیهالسلام) حكایت فرمود:
روزى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه و آله) در بین كوههاى مكه قدم مىزد، چشمش به مردى بلند قامت افتاد، به او فرمود: تو از جنّیان هستى، اینجا چه مىكنى؟
گفت: من "هام" فرزند "هیثم" فرزند "قیس" فرزند "ابلیس" هستم .حضرت فرمود: بین تو و ابلیس دو پدر فاصله است؟
گفت: آرى. فرمود: چند سال عمر كردهاى؟
پاسخ داد: به مقدار عمر دنیا، آن روزى كه قابیل، هابیل را كشت، من نوجوان بودم و مىشنیدم كه آن دو چه مىگویند؛ و كار من این بود كه بین افراد تفرقه و دشمنى ایجاد مىكردم، و بر بام خانهها و سر دیوارها مىرفتم و شور و شیون به راه مىانداختم، و سعى داشتم كه افراد صله رحم نكنند، نیز خوراك و طعام انسانها را فاسد مىگرداندم .
حضرت رسول اکرم(صلوات الله علیه) فرمود: كارهاى بسیار زشت و خطرناكى را انجام دادهاى .
"هام" گفت: مدتها است توبه كردهام و توسط حضرت نوح(علیهالسلام) هدایت گشتم و سوار كشتى او شدم، من همراه حضرت هود(علیهالسلام)، در مسجد هنگام عبادت با دیگر مؤمنین حضور داشتم، و با حضرت إلیاس(علیهالسلام) در جریان ریگهاى بیابان بودم؛ و آن هنگامى كه خواستند حضرت ابراهیم (علیهالسلام) را در آتش بیندازند حضور داشتم؛ و چون خواستند حضرت یوسف(علیهالسلام) را به چاه افكنند كنارش بودم، او را در بغل گرفته و آهسته در چاه نهادم، هچنین در زندان، مونس و همدم او بودم .
و نیز مدتى با حضرت موسى(علیهالسلام) بودم و مقدارى از تورات را به من تعلیم نمود و فرمود: چنانچه حضرت عیسى را ملاقات كردى، سلام مرا به او برسان، و حضرت عیسى(علیهالسلام) مقدارى از انجیل را به من تعلیم داد و سپس فرمود: سلام مرا به حضرت محمد(صلّى الله علیه و آله) برسان .
محمد (ص)
هنگام تولد پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) ابلیس در میان فرزندان خود فریاد كشید كه همه نزد آن آمدند و پرسیدند چرا بى تاب و نگران شدهاى؟
ابلیس در پاسخ گفت: واى بر شما امشب چهره آسمان و زمین دگرگون شده، و موضوع عظیمى براى من رخ داده كه از زمان عروج عیسى به آسمان تاكنون برایم رخ نداده است، بروید به جستجو بپردازید چه اتفاقى افتاده است؟!
همه آنها در سراسر زمین متفرق شدند و به جستجو پرداختند و سپس نزد ابلیس آمدند و گفتند: چیز تازهاى رخ نداده است.
ابلیس گفت: من خودم به جستجو مىپردازم و جریان را كشف مىكنم، پس به روى زمین آمد و همه جا را گشت و تا این كه به سرزمین مكه رسید؛ دید سراسر حرم مكه پر از فرشتگان است خواست وارد حرم گردد فرشتگان بر او فریاد زدند. از نهیب فرشتگان به عقب بازگشت، سپس به صورت گنجشگى شد و از جانب كوه حراء(كه در یك فرسخى مكه بود) داخل حرم شد، ناگهان جبرئیل بر او فریاد زد: برگرد خدایت تو را لعنت كند!
ابلیس گفت: یك سوالى دارم بگو امشب در زمین چه اتفاقى رخ داده است؟
جبرئیل فرمود: محمد(صلى الله علیه و آله) متولد شده است .
ابلیس گفت: آیا مرا در او بهرهاى است؟
جبرئیل فرمود: خیر
ابلیس گفت: آیا در امت او بهرهاى است؟
جبرئیل فرمود: آرى
ابلیس گفت: به همین اندازه راضى و خشنودم.
شهادت
خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی.
(شهید دکتر مصفی چمران)
شهادت
برچسب ها:
شهید چمران ،
شهادت
خدایا؛تو را شکر میکنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است،بتوان دست به این باب شهادت زد و پیروزمندانه و پر افتخار به وصول خدایی رسید.
شهید چمران
برچسب ها:
شهید چمران ،
نجوا
برچسب ها:
شهید چمران ،
نیایش
برچسب ها:
شهید چمران ،
همه از توست
الهی! به نشان تو بینندگانیم؛ به شناخت تو زندگانیم. به نام تو آبادانیم؛ به یاد تو شادانیم؛ به یافت تو نازانیم. مست مهر از جام تو ماییم؛ صید عشق در دام تو ماییم.
| زنــجـــیــر مـعـنـبـر تـو دام دل مــاســـت |
| عـنـبـر ز نـسـیـم تـو غـلام دل ماست |
| در عشق تو چون خطبه به نام دل ماست |
| گویی که همه جهان به کام دل ماست |
فقر
فضای کلبهی فقر آن قدر صفا دارد که
پادشاه جهان رشگ بر گدا دارد بخشت زیر سر و خواب
امن و کنج حضور کسی که ساخت سر سروری کجا دارد دلی که جا به دلی کرد احتیاج کجا به کاخ
دلکش و ایوان دلگشا دارد ندای ترک تکبر صفیر آن مرغ است که جا
بگوشهی ایوان کبریا دارد وجود ما به امید نوازش تو بس است که
احتیاج به یک ذره کیمیا دارد شکفته قاصدی از ره رسید ای محرم برو ببین
چه خبر از نگار ما دارد اگر حبیب توئی مشکلی ندارد عشق اگر طبیب
توئی درد هم دوا دارد چو کشتیم بدو عالم ز من مجو بحلی که کشتهی
تو ازین بیش خونبها دارد بسوز محتشم از آفتاب نقد و بساز که روز
هجر شب وصل در قفا دارد
مرد را اگر دردی باشد خوشست
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مـــــزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفـــــــــــــروختم
دعوی بی معنیت را سوختـــــــــــــــــم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
برچسب ها:
مجذوب علی شاه ،
تبلیغات

